روایت صدثانیهای
داشت میخندید
ابوالقاسم محمدزاده
حال خوشی داشت و خلوتی. عملیات که میشد سر از پا نمیشناخت و کس دیگهای میشد. انگار دعوت شده بود. برق نگاهش توی چشمها نفوذ میکرد. به تک تک اعضاء گردان عرض حال میکرد و میگفت:
- فلانی تو سرنوشتت اینه ...
- یعنی چی؟
- یعنی... یعنی تو شهید میشی!
- حاجی پس من چی؟
- تو اسیر میشی!
- منو چی میبینی برادر...جان؟
- تو... تو هم زنده میمونی که به مردم بگی آهای دلاورا ... آهای مردم خوب! آهای اونایی که بچهها تونو فرستادین جنگ! افتخار کنین. بچههای شما ندیده عاشقش شدن و مطیع ولی امر. مردانه پای عشق شون وایستادن.
- ا... فرمانده. یعنی من از قلم افتادم. تو لیست شما نیستم؟
- چرا اخوی... تو هم هستی.. تو هم شهید میشی. تو با بقیه فرق میکنی. همینطور که دعاهات فرق داره... بعد هم یواشکی تو گوشش یه چیزی گفت که خندید؟
. تو عملیات شهید شد.
وقتی علی محمدیپور رو دفنش میکردیم مادرش گفت:
- بزارین یه بار دیگه صورتشو ببینم .
کفن رو که دادیم کنار. زدم زیرگریه... داشت میخندید. داد زدم:
- بهخدا شب عملیات تو گوشم گفت:
- تو با بقیه فرق داری... تو خنده منو توی قبر میبینی. تو میبینی که از آمدن مادرم چقدر خوشحالم...
موضوع؛ شهید علی محمدپور